کازابلانکا
تحلیل فیلم کازابلانکا
هامفری بوگارت: ریک بلین / اینگرید برگمان: ایسلا / پاول هنرید: ویکتور لازلو / کلود رینز: کاپیتان رنو/کنراد وید: سرگرد اشتراوسه / سیدنی گرین استریت: سینیور فراری/ دولی ویلسون: سم
مقدمه :
همواره داستان هایی که در شرح جنگ و دلاوری ها و خیانت هایی که در این زمینه صورت گرفته است، بستر خوبی برای ساخت انواع رمان و فیلم بوده و بسیاری از فیلمهای تأثیر گذار تاریخ هم شکل گرفته از این رویدادهای مهم تاریخ بشری هستند.حال فیلم کازابلانکا در خلال یکی از بزرگترین و خانمان سوزترین جنگهای تاریخ شکل گرفته است، جنگی که بیش از 70 میلیون کشته داشت یعنی جنگ جهانی دوم. جنگی که سال 1939 با حمله آلمان ها به لهستان آغاز شد و تا 8 می 1945 در اروپا ادامه داشت.
فیلم در سال 1942 ساخته شد درست در خلال جنگ جهانی دوم.
داستان اصلی:
فیلم کازابلانکا از نمایشنامه "همه به کافه ریک می آیند" نوشته موری بارنت و جوان آلیسون اقتباس شده است. این نمایشنامه هرگز مورد توجه قرار نگرفت و فقط از روی آن فیلمنامه کازابلانکا ساخته شد.
در تابستان 1938 موری بارنتِ معلم زمانی که در تعطیلات مدرسه بود، به همراه همسرش فرانسیس به وین اتریش (که در آن زمان تحت اشغال نازی ها بود) برای کمک به یهودیان خویشاوندشان رفتند. نازی ها در ماه مارچ همان سال وین را اشغال کرده بودند. این زوج جوان از شهری کوچک در جنوب فرانسه دیدن کردند. زمانی که آن دو به یک کلوپ شبانه مشرف به دریای مدیترانه رفتند، در آنجا پیانیست سیاه پوستی را دیدند که برای جمعیت زیاد فرانسوی، نازی و مهاجرین موسیقی جاز اجرا می کرد. بارنت از طریق بریتانیا به آمریکا بازگشت و چند هفته در Bournemouth توقف داشت. این زمان درست زمانی بود که او شروع به نوشتن خاطرات روزانه اش کرد که سر آغاز نوشته معروفش شد. تجربهای که بارنت در وین داشت باعث شد که به او الهاماتی برای نوشته اش شود و او در تابستان 1940 شروع کرد به نوشتن نمایشنامه در مورد یک کافه دار آمریکایی در کازبلانکای مراکش به نام ریک، که یک انسان آرمان گراست و شروع میکند به کمک کردن به یک آزادی خواه اهل جمهوری چک که همراه او زنی است که ریک سابقا به او علاقه زیادی داشته است.
زمانی که بارنت و همسرش آلیسون نتوانستند نمایشنامه را به هیچ تهیه کننده ای بفروشند، آن را به کمپانی "برادران وارنر" در ازای مبلغ 20 هزار دلار فروختند. برادران وارنر سریعا نوشته را به فیلمنامه نویسان خودشان جولیوس و فیلیپ اپستاین دادند و آنها سریعا نام داستان را به کازابلانکا تغییر دادند.
کازابلانکا و دلایل اهمیت ان:
در آغاز جنگ جهانی دوم، اروپا که به طور کامل در حبس فرو رفته بود، جای بسیار سختی برای زندگی مردم این قاره بود. از این رو مردم اروپا به تنها مکان آزاد دنیا، یعنی آمریکا چشم دوخته بودند و در این زمان تنها راه مهاجرت به سمت آمریکا، بندر لیسبون پرتقال بود. ولی برای رسیدن به پرتقال از اروپا راهی وجود نداشت و تمام مسیرها به دست آلمان ها افتاده بود و تنها راه رسیدن به لیسبون و سپس آمریکا، مسیر فرانسه به شمال مصر و شهر بندری کازابلانکا بود.کازابلانکا هنوز توسط آلمان ها اشغال نشده بود و تنها مکان برای فرار مخالفان آلمانها و مردمی که از شدت فشارهای اقتصادی و جنگ می خواستند به آمریکا مهاجرت کنند، بود. همین دلایل باعث اهمیت کازابلانکا شده بود. مشکل اصلی که برای تمام مهاجران وجود داشت، به دست آوردن روادید برای سفر بود که باعث می شد آنها هزینه و سختی های زیادی را برای این کار متحول شوند، به طوری که بسیاری از مهاجران حاضر به انجام هر کاری برای به دست آوردن روادید سفر بودند.
داستان فیلم:
داستان فیلم از جایی آغاز می شود که پلیس اعلام میکند دو پیک آلمانی که حامل مدارک رسمی بودهاند در قطاری که از "اوران" حرکت کرده است به قتل رسیدهاند و قاتل و همدستان احتمالی اش عازم کازابلانکا شدهاند. سپس مشخص میشود که این دو پیک آلمانی حامل روادید معتبری بوده اند که پس از قتل از آنها ربوده شده اند. این دو روادید یکی از مهمترین قضایای فیلم در تمام مدت آن است.
نقش اصلی فیلم ریک بلین با بازی بازیگر بزرگ سینما، هامفری بوگارت است. ریک یک آمریکایی است که بعدها مشخص میشود به دلیل فعالیتهای آزادی خواهانه که در چندین کشور مختلف انجام داده است حق بازگشت به آمریکا را ندارد و به نوعی از این کشور اخراج شده است و حال در کازابلانکا مراکش صاحب یکی از بهترین کافه های این شهر است که به کافه ریک معروف است. ریک بلین خیلی جدی است و حتی می توان گفت کمی عنق و بد اخلاق است و در نگاه اول بیننده با یک شخصیت خودخواه و پول دوست و کسی که به جز خودش به هیچ کس دیگری اهمیت نمی دهد روبرو می شود، ولی رفته رفته و در خلال فیلم متوجه می شویم که ریک دارای ابعاد شخصیت زیادی است او بسیار احساساتی و خیرخواه و همیشه حامی مردم ضعیف است و البته تمام فعالیتهای انسان دوستانه او به صورتی انجام می گیرد که اطرافیانش متوجه نمی شوند.
زمانی که افسران نازی برای پیگیری قتل دو پیک به کازابلانکا می آیند، رئیس پلیس کازابلانکا، کاپیتان لوییس رنالت که می داند قاتل قرار است در کافه ریک روادیدی را که از دو پیک سرقت کرده است را بفروشد، برای اینکه خود را در دل آنها جای دهد در برابر افسران نازی میخواهد با مراسمی خاص این قاتل را جلوی نازی ها دستگیر کند. قاتل بی خبر از اینکه برایش تله گذاشته اند پیش ریک می رود و می گوید که اگر ممکن است این روادید را برایش نگه دارد تا زمانی که آنها را بتواند بفروشد و از کازابلانکا بگریزد و ریک هم قبول میکند تا روادید را برایش نگه دارد. زمانی که مأموران به قاتل دو پیک برای دستگیری او حمله میکنند، در طی یک تعقیب و گریز او جان خودش را از دست میدهد و روادید بدون اینکه کسی اطلاع داشته باشد پیش ریک میماند و هر چقدر که ماموران دولت کافه را به دنبال این روادیدها می گردند، نمی توانند آنها را پیدا کنند.
برخورد دوباره:
زمانی که ویکتور لاسلو، با بازی "پاول هنرید"، آزادی خواه معروف اهل جمهوری چک و همسرش ایسلا لوند، با بازی "اینگرید برگمان"، که توسط آلمان های نازی تحت تحقیب در سراسر اروپا هستند به کازابلانکا برای گریختن به آمریکا وارد میشوند، یک اتفاق تأثیر گذار می افتد و آن هم آشنایی ریک با ایسلا است که برای همه عجیب است، مخصوصا کاپیتان رنالت که ریک را یک مرد زن گریز میدانست و تا به حال ندیده بود ریک با مشتری ها سر یک میز بنشیند، بسیار از این بابت تعجب کرد و موضوع برایش بسیار جالب آمد. از همان لحظات اول برخورد ریک با ایسلا و نوع نگاه های آنها به یکدیگر مشخص می شود که بین آنها اتفاقاتی رخ داده و داستانی پشت این نگاه ها و تغییر رفتار ناگهانی ریک وجود دارد.
داستان یک عشق، پایان دردناک:
داستان عشق ریک و ایسلا به چند سال قبل باز میگردد، زمانیکه در پاریس با همدیگر آشنا شدند و بدون اینکه کوچکترین اطلاعی از گذشته یکدیگر داشته باشند در کنار یکدیگر زندگی میکنند. در آن زمان هم ریک و هم ایسلا بسیار خوشحال بودند. زمانی که آلمان ها میخواستند وارد فرانسه بشوند، به دلیل اینکه ریک به خاطر فعالیت های سیاسی علیه دولت آلمان تحت تعقیب نازی ها بود، مجبور به ترک پاریس شد و با ایسلا قرار گذاشتند که با قطار از پاریس بگریزند ولی ایسلا هرگز سر قرار حاضر نشد و فقط از او نام های به دست ریک رسید که در آن گفته بود که دیگر قادر به دیدن ریک نیست و دلیلش را هم نمیتواند بیان کند و نمیتواند با ریک همراه شود. ریک کاملا از به هم خوردن این رابطه شکسته میشود و یکی از دلایل زن گریزی او همین شکست عشقی بود که از ایسلا خورده بود و حس تنفر شدید نسبت به هر رابط عاطفی داشت. بعد از ایسلا ریک با هیچ زنی رابطه عاطفی برقرار نکرده بود و تبدیل به یک مجسمه بدون روح شده بود.
حالا ریک و ایسلا دوباره رو در روی همدیگر هستند و ریک پر از سؤالات زیاد است و فکر میکند که ایسلا به او خیانت کرده است و نمی تواند به او اعتماد کند. ولی ایسلا همراه همسر خودش ویکتور لاسلو هست و ریک نمی تواند سؤال هایش را از ایسلا بپرسد.
فرار ویکتور لاسلو:
ویکتور لاسلو به هر نحو ممکن می خواهد از کازابلانکا فرار کند، چون جان او و همسرش به شدت در کازابلانکا توسط نازی های در خطر است. او باید بگریزد تا بتواند به اهداف زادی خواهانه خود ادامه بدهد. فرار لاسلو بسیار مهم است، چون هم او از رهبران جنبش آزادی است و هم یک نماد مقاومت و کسی که سال ها با آلمان ها به مبارزه پرداخته است. ولی برای فرار از کازابلانکا به روادید احتیاج دارد که تمام روادید صادره از کازابلانکا حتما باید توسط رییس پلیس رنالت تأیید و امضا شود و رنالت هم به خاطر پیروی از آلمان ها هرگز این کار را انجام نخواهد داد. لاسلو از طریقی متوجه میشود که ریک دو روادید معتبر و بینام دارد که میتواند تنها راه ممکن برای خروج از جهنم کازابلانکا باشد ولی زمانیکه لاسلو با یک پیشنهاد خیلی خوب مالی سراغ ریک می رود، ریک از فروش روادیدها امتناع میکند و به لاسلو میگوید دلیل نفروختن روادیدها را باید از همسرش بپرسد. لاسلو کاملا گیج از اینکه چرا باید ایسلا جواب را داشته باشد پیش او میرود. لاسلو کاملا به همسرش اعتماد دارد ولی میداند که اتفاقی در گذشته بین او و ریک افتاده است که دوست ندارد از این قضیه سر در بیارورد.
بازگشت ایسلا:
در این هنگام ایسلا که میبیند لاسلو هیچ راهی ندارد به تنهایی به کافه ریک میرود و مجبور به التماس از ریک میشود ولی ریک به هیچ وجه حاضر به بخشش او نیست و با جملات ناپسندی او را اذیت میکند و به او خائن میگوید. تا اینکه متوجه میشود ایسلا قبل از آشنایی با ریک، همسر لاسلو بوده است و زمانی ریک و ایسلا عاشق یکدیگر میشوند که ایسلا طی یک خبر دروغین فکر میکند لاسلو کشته شده است و روزی که قرار برای فرار میگذارند، به ایسلا خبر میرسد که همسرش زنده است و شدیدا به او احتیاج دارد.
حماسه ریک:
ریک که حالا تمام قطعات پازل در ذهنش ساخته شده است از یک طرف با پیشنهاد ایسلا مبنی بر اینکه او عاشق ریک هست و حاضر هست تا همیشه پیش او بماند و فقط روادید را برای لاسلو آماده کند روبرو است و از طرفی با وجدان بیدار شده خود که نمیتواند با این کار کنار بیاید.
سپس ریک با گروگان گرفتن رییس پلیس او را مجبور میکند تا اجازه خروج و سوار شدن بر هواپیما را به لاسلو و همسرش بدهد. ایسلا از ریک میخواهد که در کنارش بماند ولی ریک که اهداف آزادی خواهانه بزرگتری از عشق دارد به ایسلا می گوید که لاسلو در کنار تو میتواند به اهدافش برسد و باید که همیشه در کنار لاسلو بمانی.
زمانیکه هواپیما در حال بلند شدن است، افسر آلمانی توسط ریک کشته میشود تا مانع پرواز هواپیما نشود. هنگامی که مأموران نازی به صحنه جرم میرسند کاپیتان رنالت نه تنها ریک را لو نمیدهد بلکه گویی تعصب میهن دوستانه خودش هم شروع به جوشیدن کرده است. در سکانس پایانی فیلم یکی از دیالوگهای ماندگار تاریخ سینما رقم میخورد، جاییکه ریک و کاپیتان در کنار همدیگر در حال رفتن هستند و ریک خطاب به کاپیتان میگوید "لویی، فکر میکنم این آغاز یه دوستی جالب باشه".
نتیجه گیری:
کازابلانکا فیلم بسیار بزرگ و در خور نام سینما است، فیلمی که تمام پارامترهای لازم برای بزرگ بودن را داراست. فیلمنامه فیلم فوق العاده قوی و کامل است، بهطوریکه در هیچ قسمت فیلمنامه ضعفی دیده نمیشود. فیلمنامهای که یک اثر اقتباسی است و توسط یک هیئت چهار نفره به کازابلانکا تبدیل شد. فیلمنامه به قدری خوب است که همچنان در رأی گیریهای مختلف برترین فیلمنامههای تاریخ سینما در بالاترین رتبهها قرار میگیرد. اتحادیه نویسندگان آمریکایی در یک آماردهی 101 فیلمنامه برتر تاریخ را اعلام کرد که فیلمنامه کازابلانکا بالاتر از پدرخوانده ماریو پوتزو و در رأس برترین فیلمنامه های تاریخ جای گرفت.
کارگردانی کازابلانکا توسط مایکل کورتیز با ظرافت خاصی انجام شده است، کورتیز کارگردان بزرگی که تا قبل از کازابلانکا چهار بار کاندید دریافت اسکار شده بود و در همه موارد هم شکست خورده بود و تمام تلاشش برای ساخت یک اثر ماندگار چه برای سینما و چه برای نام خودش بود که بی شک در این راه موفق شد و با ساخت کازابلانکا تمام افتخارات سینمایی خودش را تکمیل کرد و با دریافت جایزه اسکار بهترین کارگردانی مزد زحمات خودش را هم گرفت. کورتیز فیلمی ساخت که تا به امروز درباره آن صحبت میشود و همیشه نگاه همراه با رضایت منتقدین همراه این فیلم هست.
عناصر بازیگری در این فیلم شامل دو تن از بزرگترین بازیگران تاریخ سینما، یعنی همفری بوگارت و اینگرید برگمان میباشد. بازیگرانی که در تمام سکانس ها بینقص و عالی بازی میکنند. همفری بوگارت در نقش ریک چنان فرو رفته است که شخصیتش در فیلم کاملا برای بیننده ملموس است و به راحتی میتوان با شخصیتش در فیلم رابطه برقرار کرد. یا کاپیتان لوییس رنالت به قدری نقش یک افسر پلییس فاسد را خوب بازی میکند که کفر بیننده را از این همه خباثت در می آورد.
پس میتوان به راحتی نتیجه گرفت که برای ساخت یک اثر ماندگار احتیاج به عوامل ماندگار داریم، کارگردان بزرگ، بازیگران بزرگ، فیلمبردار بزرگ و از همه مهمتر فیلمنامه بزرگ و بقیه عوامل که دقیقا مثل یک پازل است که اگر حتی یک قسمت از .این عوامل جور در نیاید، نمیتوان یک شاهکار تاریخی را ساخت.
پیکسلهای ذهنی یک عکاس خبری