بر باد رفته

نویسنده: سیدنـــی هووارد، بر اساسا رمانی از مارگارت میچل
کارگردان: ویکتـــور فلمینگ
محصول: ۱۹۳۹
***
رت باتلر (کـــلارک گیبل): اسکارلت تــــــو نمی‏تونی همه چیز را با هم داشته باشی. یا باید با روش مخصوص خودت پول بدست بیاوری و همه جا با بی‏اعتنایی روبرو بشی، یا اینکه فقیر و باوقار بمونی و دوستای زیادی داشته باشی. تو انتخاب خودت رو کردی.
اسکارلت (ویوین لی): نمی‏خوام فقیر باشم، ولی انتخابم درسته. مگه نه؟
رت: اگر پول رو بیشتر دوست داری، بله.
اسکارلت: بله، من پول رو بیشتر از هر چیز دیگه ای در دنیا دوست دارم.
رت: پس تو بهترین راه رو انتخاب کردی،ولی باید تاوان هم پس بدی. همونطور که در مورد هر چیز دیگه ای که علاقه داشته باشی، باید تاوانش رو پس بدی. تاوان این راه تنهاییه.

 

کازابلانکا

نویسندگـــان: جولیوس جی. اپستاین، فیلیپ جی. اپستاین، هاوارد ئی کخ، کیسی رابینسون
کارگردان: مایکـــل کورتیز
محصول:۱۹۴۲
***
الیزا لاند (اینگرید برگمن):
 می‏تونم یه داستان برات تعریف کنم؟
ریک بلین (همفری بوگارت): پایان شگفت آوری داره؟!
الیزا: هنوز پایانش رو نمی‏دونم.
ریک: خب، تعریف کن شاید ضمن تعریف کردن یه پایانی واسش پیدا شد!

 

برباد رفته 

 


نویسنده: سیدنـــی هووارد، بر اساسا رمانی از مارگارت میچل
کارگردان: ویکتـــور فلمینگ
محصول: ۱۹۳۹
اسکارلت : (ویوین لی) من نمی تونم الان درباره اش فکر کنم. اگر بخوام الان درباره اش فکر کنم دیوانه می شم!من فردا راجع بش فکر خواهم کرد.
رد باتلر : (کـــلارک گیبل) یک گربه بهتر از تو مادری می کنه!
اسکارلت: (ویوین لی) زندگی من تمام شد . دیگر هیچ اتفاقی برای من نخواهد افتاد…رد ، رد ، رد اگه تو بری من بایستی کجا برم ؟ چی کار باید بکنم؟
رد باتلر : (کـــلارک گیبل) صادقانه بگم عزیزم ، اصلا برام مهم نیست!
اسکارلت : (ویوین لی) قربان، شما یک جنتلمن نیستید.
رد : (کـــلارک گیبل) و شما خانم ، شما هم یک بانوی محترم نیستید. 

 

کازابلانکا

نویسندگـــــان: جولیوس جی. اپستایـــن، فیلیپ جی. اپستایـــن، هاوارد ئی کخ، کیســــی رابینسون
کارگردان: مایکـــل کورتیز
محصول: ۱۹۴۲
***
ایلسا لاند (اینگرید برگمن): من مطمئن نیستم که تو مثل قبل باشی. بزار ببینم آخرین باری که ما همدیگه را ملاقات کردیم …
ریک بلین (همفری بوگارت) : لا بیلا آرورا بود.
ایلسا : چه خوب یادته، اما در واقع اون روزی بود که آلمانی ها پاریس را اشغال کردن.
ریک : نمی تونی اون روز را فراموش کنی؟
ایلسا : نه!
ریک : منم همه جزئیات اون روز را خوب یادمه، آلمانی ها لباس خاکستری پوشیده بودن و تو لباس آبی.